تبليغاتX
یادداشتهای احمد میراحسان
 
از منظر پدیده‌شناختی، صنعت فرهنگ کارکردی ویژه دارد. زیرا به عنوان ضرورتی گریزناپذیر در عصر تکنولوژی بر بسته مدرنیته و نیز گسترش دهنده انباشت سرمایه در نظام سرمایه‌داری است. بنابراین صنعت فرهنگ هم پیش‌برنده است و هم بازدارنده. خصلت تناقض‌آمیز و دوگانه این پدیده را در ارزیابی‌های مثبت و منفی در دیدگاه‌های متفکران معاصر هنر و فرهنگ تکنولوژیک می‌توان یافت.
به گمان من، اندیشیدن به صنعت فرهنگ الزاماً جبرگرایانه و پیشاپیش محکوم نیست و ما قادریم به نقد واقع‌بینانه از آن بپردازیم و دست‌آمدهای مثبت و منفی آن را برای انسان معاصر به گفت‌وگو بنشینیم و بکوشیم آن را در مسیر اعتلای زندگی انسان به‌کار گیریم.
امروزه صنعت‌گرایی (Industrialism) در سینما، مطبوعات، تلویزیون، اینترنت، تولید سی دی های صوتی ـ تصویری و انواع دیوی‌دی‌های متفاوت که حاصل انقلاب فنآوری دیجیتالی است، همگی در حوزه فرهنگ و هنر حاکم بوده است. علاوه بر آن، توسعه صنعت‌گرایی در سایر جوانب مادی و روزمره ما مانند صنعت خوراک، صنعت پوشاک، صنعت توریسم، صنعت دارو و درمان و ... تا آن‌جا نفوذ داشته است که دیگر از زندگی ما جدایی‌ناپذیر است.
صنعت‌گرایی حتی در حوزه فولکلور، آیین‌ها، رقص‌ها، نقوش پارچه، داستان‌های جن و پری، لالایی‌های مادران و ... در اکناف آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین نفوذ کرده است و این فولکلوری که در آستانه مرگ حتمی قرار داشت به بازارهای مصرف جهانی راه پیدا کرده است و به صنعتی پولساز مبدل شده است.
حال این خوب است یا بد؟ من می‌گویم که هم خوب است و هم بد. خوب است، چون مانع از بین رفتن کامل فولکلور شد و بد است به‌خاطر آن‌که اصالت فولکلور را از بین برد و آن را با نیازهای بازار و مدیریت خویش همخوان ساخت.
دیجیتالیزاسیون در حوزه آموزش و زندگی اجتماعی از سر تا پا همه‌جای کالبد ما را درمی‌نوردد. این روزها صحبت از دانشگاه مجازی، کتابخانه مجازی، فیلمسازی مجازی، جنگ مجازی، شهر مجازی و حتی انتخابات مجازی است. انقلاب دیجیتال، همه‌جا و همه‌جا، صنعت فرهنگ را به افسانه معاصر بدل کرده است.
در کنار دست‌آمدهای مثبت و منفی از صنعت فرهنگ نقد بودریار به جهان مجازی که محصول صنعت فرهنگ تصویری آن‌قدر قاطع است که نمی‌توان بدان بی‌اعتنا بود. اما صنعت فرهنگ از سویی به میلیون‌ها انسان امکان می‌دهد که چیزی را داشته باشند که پیش از این فقط در اختیار نخبگان اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی بود.
از سویی دیگر، همین صنعت فرهنگ و درآمیختن فرهنگ با وجوه تکنولوژیک مدرنیته و الکترونیک پست مدرنیته باعث شده است که خطر بزرگ ترویج فرهنگ کاذب و بی‌مایگی فرهنگی و عامی‌گری ما را تهدید کند. ما با درگیر شدن آگاهانه با صنعت فرهنگ و پرسش از آن، نگرانی خود را به گفت‌وگویی هوشیارانه می‌بایست تبدیل کنیم و خواهیم توانست بنا بر مقتضیات تجربه فرهنگی خود نسبت خویش را با آن روشن سازیم.
هم‌اکنون درباره داوری وجوه صنعت فرهنگ مخالفان و موافقان زیادی وجود دارد. اما به باور من، یک منظر چند سویه از صنعت فرهنگ که به‌طور جامع ویژگی‌های آن و نتایجش را مدنظر قرار دهد، بهتر و مفیدتر از نفعی یا قبول جذمی آن است.
صنعت فرهنگ به میلیون‌ها جوان اجازه می‌دهد که مثلاً پوشاکی را انتخاب کنند که قبلاً برای توده مردان رؤیایی بیش نبود. اکنون، همان اقشار فرودست و طبقه متوسط که جین می‌پوشند و ساندویچ می‌خورند، قادر شده‌اند همانند نخبگان و از ما بهتران هنری با دوربین دیجیتال فیلم بسازند یا با کامپیوتر نقاشی کنند و از آفرینش‌های هنری خویش خشنود شوند و تجربه رضایت از خویش را ـ هرم نیازهای انسانی که توسط مازلو ترسیم شد و در آن خودشکوفایی بالاترین بخش و بالای هرم بود ـ کسب کنند.
آیا چنین تحولی، یعنی آمدن هنر از بین نخبگان به میان توده مردم و اقشار متوسط جامعه، به معنای مبتذل‌شدن فرهنگ و هنر است یا ارتقاء وجه فرهنگی توده مردم؟ اکنون خلاقیت هنری به واسطه فنآوری دیجیتال در اختیار همگان است و دیگر همانند گذشته، هنرمندان عده‌ای متخصص و نابغه نیستند که به لطف الهی دارای ذوق هنری هستند و می‌توانند چیزی بیافرینند. اکنون خلاقیت، آفرینش و در نتیجه، رضایت از خویشتن همگانی است و نه مختص خواص.
همان‌گونه که تاریخ مجادلات فکری درباره صنعت فرهنگ لااقل ار جدل بنیامین و آدورنو در مکاتبشان نشان می‌دهد، بسنده‌کردن به مباحثاتی که مشروط به دوره مدرنیته بود، باعث می‌شود که نتوان این پدیده را در دوره پست مدرن که انقلاب رسانه‌ها و فنآوری دیجیتال است، تبیین کرد.
دیدگاه بنیامین درباره یکتایی اثر هنری، محصول تولید و تکثیر هنری به شیوه آنالوگ بوده است. در این شیوه، همواره کپی از اصل نازل‌تر است، اما در شرایط تولید و تکثیر هنری به شیوه دیجیتال، اصل و بدل هیچ فرقی با یکدیگر ندارند و کپی با اصل برابر است به‌طوری که دیگر معلوم نیست کدام اصل و کدام المثنی است. اساساً دعوای کپی و اصل مربوط به دوران مدرنیته است که اصالت با هویت درآمیخته بود. در شرایط پست مدرن، هویت‌های متکثر هرگونه اصالتی را از رونق انداخته‌اند.
من در این نوشتار می‌کوشم توصیفی از صنعت فرهنگ ارائه کنم و شمایلی از این پدیده آشکار کنم که معرف کل آن باشد و نه جزء. مایلم که بحث را در بحبوحه جهانی‌شدن (Globalization) ادامه دهم که متفاوت با جهانی‌سازی (Globalize)به مثابه اهرمی ضروری که تقدیر و نحوه انکشاف حقیقت در عصر تکنولوژی در قلمرو فرهنگ با هدف سلطه‌جویی بر سایر تمدن‌ها بوده است. می‌خواهم بگویم که گرچه جهانی‌شدن و جهانگیری (Universality) به مدرنیته مربوط است، اما معنا و مفهوم جهانی‌شدن حکومت خداوند، یک وعده آسمانی در تمامی ادیان الهی است که بیشتر در تمامی ادیان توحیدی به آن به گونه‌ای اشارت یا تصریح وجود دارد؛ درحالی که جهانی‌سازی یا جهانگیری مدرنیته به دورانی اطلاق می‌شود که شالوده‌اش خودبنیادی است، زیرا با ترک رویکرد وجودشناسی الهی، جهانگیری همچو سرنوشت و تقدیر سیاره‌ای به نام زمین است که در منظومه شمسی قرار دارد.
در حقیقت جهانی‌بودن و جهان‌وطنی (Cosmopolitan) تجربه زیست مدرنیته و گسترش آن در سراسر کره زمین بود که روایت بزرگ و تکرار شونده عصر روشنگری در وجه آگاهی بورژوازی و غلبه او در قالب سیاست جهانی استعمار بود.
ورود جهان مدرن در عرصه روابط بین‌المللی به صورت سیاست‌های امپریالیستی و تقسیم جهان و وقوع جنگ‌های جهانی که نتیجه ورود سرمایه‌داران به مرحله انحصار (Monopole) بود، به مثابه سرنوشت محتوم مدرنیته، یعنی جهانگیری بر تمامی ساکنان کره خاکی تحمیل شد. بنابراین تشکیل حکومت یکپارچه جهانی که روزگاری وعده ادیان الهی بود، امروزه به بزرگ روایت جهانی‌شدن در قالب ایدئولوژی‌های چپ و راست از دموکراسی لیبرال تا انقلاب پرولتاریایی که آرمان بنیانگذاران کمونیسم علمی بود و حتی تا ناسیونال سوسیالیسم و فاشیسم هیتلر و موسولینی خواستار محو طبقات اجتماعی بودند.
ظاهراً تقدیر انترناسیونالیسم بشر بر اندیشه اروپایی قرن نوزدهم و بیستم سایه افکنده بود. با آن‌که برجسته‌ترین آغازگران نقد مدرنیته مارکس بود، اما برخلاف انتقاد نیچه، خواستار محو کامل مدرنیته نبود، بلکه آن را با یک انقلاب می‌خواست به شیوه تولید بالاتر از سرمایه‌داران که کمونیسم باشد تکامل بخشد.
معتقدم در بحث جهانی‌سازی و فرهنگ بایستی به نگره جهانی‌شدن در رهیافت لیبرالیستی و هم در رویکرد مارکسیستی آن توجه کرد. اما در این‌جا می‌خواهم به مفهوم تجربه مدرنیته از منظر مارشال برمن با نقل جمله‌ای از او اشاره کنم که در این بحث راهگشاست. متأسفانه اشتباه در ترجمه این جمله باعث می‌شود که لایه‌های معنایی و وجه کنایی ظریف مورد نظر برمن نادیده گرفته شود. برمن جمله‌ای از مارکس را وام گرفته و چنین می‌نویسد:
All that is solid melts in to air:
The experience of modernity
نبایستی Solid را صرفاً به جسم سخت و استوار ترجمه کرد وMelt را که به معنای ذوب شدن است به‌خاطر این‌که در فارسی اصطلاح دود شدن و به هوا رفتن وجود دارد، این جمله را این‌گونه ترجمه کنیم که تجربه مدرنیته، همانند ذوب شدن و دود شدن و به هوا رفتن جسم جامد است (در واقع یک نفر مترجم آن را به فارسی این‌گونه ترجمه کرده است).
درحالی که منظور برمن و وجه کنایی او آن است که مفاهیم قابل اعتماد و متقن و دارای قطعیت ماقبل مدرنیته در جهان سنت که همانSolid است، در برابر اندیشه‌های تازه ذوب می‌گردد.
در حقیقت منظور برمن آن است که تجربه مدرنیته، روند دنیوی‌شدن امور است که در نتیجه تقدس‌زدایی از جهان رخ داد. نسبیت امور در تجربه مدرنیته در برابر جزمیت سنت قرار می‌گیرد.
بنابراین مفهوم جهانی که مدرنیته به سرتاسر جهان سرایت دارد، همین نسبیت امور بود. در نتیجه جهانی‌شدن و مشترک شدن همه انسان‌های جهان در این تجربه جهانی، همان جهانگیری (Universality) است که در سطور پیش بدان اشاره کردم.
تجربه مدرنیته که برمن بدان اشاره می‌کند، تجربه نفی زمان و مکان و تمامی مرزهای جغرافیایی، حقوقی، طبقاتی، ملی، دینی و ایدئولوژیک به عنوان مرزهای جامد، قطعی، صلب و استوار است که واژه Solid را برای آن به‌کار برده است. به این معناست که مدرنیته به همه آدمیان وحدت می‌بخشد و به همین خاطر است که جهانی می‌شود. اما این، وحدتی متناقض است؛ وحدت در عدم وحدت است، زیرا نسبیت‌گرایی جهان مدرن ما را به درون گرداب ناهماهنگی ادراک‌ حسی و شخصی، تضاد و ابهام سوق می‌دهد. در واقع، منظور مارکس و نیز برمن از آن جمله که ذکرش رفت، استحاله‌یافتن باورها و ارزش‌هاست. حال می‌توانیم وجه جهانگیری و جهان‌شمولی مدرنیته را درک کنیم که چیست.
مارکس، خود متفکر مدرن بود و هرچند گام‌هایی استوار در نقد مدرنیته برداشته است، اما هیچ‌گاه همپایه نیچه نبود که خواستار نفی مدرنیته شود. در مبحث جهانی‌شدن نیز در واقع او می‌کوشید که هیأت بورژوایی آن را بردارد و قالب پرولتری بر آن بپوشاند. از این‌رو است که تا گسترش و تحکیم کمونیسم، پروژه انقلاب‌های پرولتری را لازم می‌شمرد، و این همان است که بعدها تروتسکی در قالب ضرورت انقلاب‌های پی در پی پرولتری در سراسر جهان برای حفظ انقلاب اکتبر روسیه مطرح کرد و به سختی از سوی لنین طرد شد.
تازش به فهم دترمنیستی از جهانی‌شدن در ایدئولوژی مارکسیسم در صورت‌های متفاوتش با عناوین سنتی و ارتودکس توسط جریان‌های موسوم به چپ (Newleft) یا در چهره‌های سرشناس مارکسیسم اروپایی از آدورنو، مارکوزه، آرنت و هابرماس نسل اول و دوم مرتبط با مکتب فرانکفورت گرفته تا پست مدرنیست‌هایی مانند دریدا، لیوتار، فوکو و بودریار باعث نشده است که بر اعتقاد پیروان مارکس بر جهانی‌شدن خدشه‌ای وارد آید. نهایت این‌که آنان اتمام پروژه مدرنیته را از دست بورژوایی که با شیوه تولید کهنه‌اش می‌گیرند و آن را به دست پرولتاریا می‌دهند تا با استقرار دادن شیوه تولید جدید، خواسته‌های مدرنیته را تحقق بخشد.
بسیاری از متفکران پسامدرن به پیروی از نیچه و هایدگر، انتقادهای رادیکال خود را از مفهوم جهانی‌شدن شکل داده‌اند. از آن میان، ژیل دلوز و فلیکس گناری به نیچه توجه بیشتری داشتند و می‌کوشیدند از طریق بررسی‌های فلسفی و سایر علوم انسانی، به‌ویژه روان‌شناسی و روان‌کاوی و مدرنیسم هنری و ادبی، نقادی خود را از مدرنیته پیش ببرند. درحالی که افرادی مانند ژان فرانسوا لیوتار بیش از دیگران به نظریه‌های اجتماعی دقت داشتند. به هرحال تنوع دیدگاه‌های پسامدرن را می‌توان در یک مقوله و آن انتقاد رادیکال و بنیانی از پروژه مدرنیته مشترک دانست.
با توجه به دشمنی اندیشگران پسامدرن با هرگونه باور به حقیقت به عنوان امر مطلق و نهایی به سخن علیه هر کسی که انتقاد رادیکال نسبت به پروژه مدرنیته ندارد، تاخته‌اند. بنابراین جای تعجب نیست که مارکس واقع‌گرا و ماده‌گرا که به چیزی به نام حقیقت علمی باور داشت و نمی‌کوشید بنیادهای متافیزیکی دانش را براندازد، به کرات از سوی پسامدرن‌ها نکوهش شده باشد.
برای مثال، ژان فرانسوا بودریار از جمله این افراد است که با کتاب آینه تولید (the mirror production) او که به زبان انگلیسی منتشر شد، جانی تازه به این حملات دمید. او منش انتقادی مارکس را بی‌اعتبار خواند و نوشتن که منش انتقادی مارکسیسم برخلاف ادعای مارکسیست‌ها امری شگرف نیست. در واقع متفکران پسامدرن، ماده‌گرایی تاریخی مارکس را گونه‌ای دیگر از ابر روایت Meta–Narration مدرنیته می‌خوانند. برای این‌که متفکران مدرنیته به فراوانی، سنگ حقیقت علم را بر سینه می‌زدند و قطعیت علمی را جایگزین قطعیت دینی ماقبل مدرنیته ساخته بودند. در واقع، تناقض و دوگانگی که کمی پیشتر در معنا و مفهوم جهان‌شمولی بدان اشاره کردم، در این‌جا بار دیگر آشکار می‌شود و آن این‌که اگر چیزی به نام حقیقت علمی به عنوان یک ابر روایت بر تمام زمان و مکان‌ها و تفرقه‌های جغرافیایی حاکم و صادق است، چنین قطعیتی که مدرنیته مدعی آن است چگونه با نسبیت‌گرایی و استحاله چیزهای سخت ـ Solid ـ در برابر قطعیت جهان سنت جور درمی‌آید؟
به عقیده لیوتار، در هر دوره‌ای از تاریخ بشری، دانش (Knowledge) به معنای عام و نه لزوماً علم تجربی (Science) متکی بر یک ابر روایت است. لذا چیزی به عنوان یک روایت اصلی و نهایی وجود ندارد. لیوتار معتقد است که هر ابر روایتی از جمله ابر روایت جهانگیری مدرنیته توسط بورژوازی (حاکمیت لیبرالیسم) یا توسط پرولتاریا (در اندیشه مارکسیسم) به تمامیت تاریخ بشر به شیوه‌ای متافیزیکی معنا می‌بخشد و این درست همان چیزی است که هر دو مدعی نفی آن بودند.
هگل در قرن هجدهم میلادی کوشید بر اساس یک ابر روایت، فلسفه تاریخ خود را بنیان گذارد و در نهایت به اقتدار امپراتوری پروس برسد.
بی‌جهت نیست که هگل هیچ مخالفتی با استعمار سایر آسیا و آفریقا توسط اروپاییان نداشت. در واقع هرچند که مارکس هم مدعی بود دیالتیک هگل را وارونه ساخته است، ولی او هم بر اساس ابر روایت فلسفه تاریخ خویش با استعمار موافق بود. اگر هگل صیرورت درست روح را موتور حرکت تاریخ می‌دانست، مارکس برای رشد نیروهای مولد چنین نقشی قائل بود. هر دوی آن‌ها حرکت تاریخ را دارای مبداء و مقصد می‌دانستند، هرچند اسامی مختلفی به آن می‌دادند. بنابراین اعتقاد به چنین ابر روایتی باعث می‌شد که سرکوب جنبش‌های مردم مستعمره را شورش ارتجاعی تحلیل کنند.
حقیقت آن است که جهانی‌سازی محصول اراده معطوف به یکسان‌سازی و یکپارچه‌سازی عالم توسط سرمایه‌داری امپریالیستی است که در هیچ لحظه از تاریخ معاصر بشریت ماشین سلطه و سرکوب خویش را تا به این حد مرگبار و اقتدارگرا متشکل نساخته است که بتواند با بمب‌های اتمی‌اش کره خالی را چندین بار کاملاً منهدم سازد. در پایان جنگ سرد و با سقوط اردوگاه سوسیالیسم روسی و شکل‌گیری اندیشه نظم نوین جهانی در مخیله نظریه‌پردازان سرمایه‌داری، جهانی‌سازی بر محور تک‌قطبی توسط ایالات متحده آمریکا، فرآیند آمریکایی‌سازی (Americanization) را طی می‌کند.
به هر تقدیر، مفهوم جهانی‌شدن بر مبنای پروژه مدرنیته در دوران فلسفه روشنگری قرن هجدهم میلادی که روزگار سرمایه‌داری کلاسیک بود و آن‌چه مارکس و انگلس گفتند محصول تحلیل ویژه از شرایط خاص، یعنی سرمایه‌داران مبادله کالا و رقابت آزاد بود. دوره سرمایه‌داران امپریالیستی که دو جنگ ویرانگر جهانی را به همه عالم تحمیل کرد، نبرد برای بازارهای صدور کالا بود. نظام سیاسی امپریالیستی بر رابطه یک کشور اصلی که متروپل است و کشورهای تحت نفوذ مستقیم و غیرمستقیم اتکاء دارد.
در برابر اندیشه‌های جهانی‌سازی امپریالیستی، اندیشه جهانی‌سازی انقلاب‌های پرولتاریا به یاری زحمتکشان و دهقانان جهان سوم و دولت‌های نیمه فئودال ـ نیمه مستعمره توسط نظریه‌پردازان اردوگاه سوسیالیسم روسی ترویج می‌شد که از قضا این هم بر رابطه یک کشور متروپل و کشورهای اقماری و غیراقماری تحت نفوذ استوار بود. اما وضعیت فرهنگ در سیر تطورات اندیشه جهانی‌شدن و جهانی‌سازی کاملاً یکسان نیست. در دوره کلاسیک سرمایه‌داری، هنوز حوزه نفوذ سرمایه‌داری مالی و صنعتی به داخل فرهنگ و هنر گسترده نشده بود. اندیشه جهانی‌شدن متکی بر ایده فلسفی پروژه مدرنیته بود و مفهوم دولت‌های ملی (National State) که مشغول رتق و فتق بازار رقابتی و اقتصاد آزاد در حوزه جغرافیای سیاسی ملی بود، سرزمین‌های مستعمراتی را در قلمرو بازی‌های سیاسی درنظر می‌گرفت.
در مرحله دوم سرمایه‌داران که انحصارات مالی و بانکداری با صنایع نظامی و صنعتی وابسته به آن تشکیل کارتل‌ها و تراست‌های اقتصادی دادند که به دلیل افزایش تولیدات کارخانه‌ای به ناچار برای کسب بازارهای جدید صدور کالا، منازعات سیاسی و نظامی گسترده‌ای درگرفت که حاصلش دو جنگ جهانی ویرانگر بود.
نظام‌های فرهنگی در این دوره کاملاً مرتبط با کارتل‌ها و تراست‌های اقتصادی عمل می‌کرد. سیستم ستاره‌سازی هالیوود و تولیدات استودیویی آن تقلیدی از روش‌های خط تولید کارخانجات صنعتی بود. در واقع، آدورنو و هورکهایمر که واضع اصطلاحات صنعت فرهنگ بودند، از مشاهده وضعیت فرهنگی جامعه آمریکا، مانند مطبوعات، رادیو و تلویزیون به‌ویژه کارکردن سینما در این کشور شوکه شده بودند. حملات شدید و آمرانه این دو بر موسیقی جاز و فیلم‌های هالیوود بازتاب چنین مواجهه‌ای است.
فرآیند آمریکایی‌سازی جهان را بایستی محصول تفوق ایالات متحده آمریکا در مرحله سوم سرمایه‌داری که تشکیل شرکت‌های چند ملیتی است، دانست. در این دوره، فرهنگ کاملاً جزء سیاست‌های رهبران جوامع سرمایه‌داری است. در این دوره، جهانی‌سازی عمدتاً نه بر پایه اقتدار نظامی همانند سرمایه‌داری مرحله امپریالیسم، بلکه بر اساس محصولات فرهنگی اعمال می‌شود. در واقع، اصطلاح کالای فرهنگی، بیش از چند دهه قدمت ندارد، هرچند سنگ بنای تئوریک آن را آدورنو و هورکهایر در کتاب دیالتیک روشنگری ساخته بود.
جهانی‌سازی‌ای که قدرت‌های سرمایه‌داری از طریق انبوه‌سازی در جهان شیوع می‌دهند، شیوه زندگی، نیازها، آرمان‌ها و تجربه‌های جوامع خودشان است که به واسطه هژمونی فرهنگی که عمدتاً از طریق قدرت‌های اقتصادی نهفته در رسانه‌های ارتباط جمعی است، به سرتاسر جهان گسترش پیدا می‌کند.
در برابر صنعت فرهنگ در شرایطی که جهانی‌شدن، تقدیر تاریخی همگان است، هرچند قدرت‌های سرمایه‌داری می‌خواهند از صنعت و فرهنگ برای جهانی‌سازی همه عالم به شیوه زیست خودشان (عمدتاً آمریکایی) بهره گیرند، ما چهار رفتار می‌توانیم داشته باشیم:
1- نفی مطلق صنعت فرهنگ به این دلیل که سیل جهانی‌سازی از طریق محصولات فرهنگی تهدیدی جدی برای ساختارهای فرهنگی و ارزش‌های اجتماعی جوامع سنتی است.
2- پذیرش و تسلیم کامل، به این معنا که از سر تا نوک پا آن‌چنان که شخصیت معروف تاریخ سیاسی پیش از انقلاب مشروطه به ما توصیه می‌کرد، مصرف‌کردن محصولات صنعت فرهنگ راه میان‌بر غربی‌شدن ما گردد.
3- حالت بلاتکلیفی نه این و نه آن، که نفی و پذیرش مذبذبانه است.
4- وضعیت چهارم، پذیرش فرآیند نفوذ صنعت در قلمرو فرهنگ است، اما نه سبب این‌که آن شویم، بلکه این نفوذ، نتیجه امری ناگزیر و ناگزیر است. صنعت در سایر شئون و جوانب زندگی امروزمان آن‌قدر نفوذ کرده است که تصور فقدان آن غیرممکن می‌نماید. موضوع اصلی در شیوه به‌کار بردن آن است. در واقع من به این دیدگاه چهارم نزدیکترم و معتقدم حملات سخت آدورنو و هورکهایمر به پدیده صنعت و فرهنگ، محصول دوره خاص خودش است که البته آن‌ها را باید به عنوان هشدارهای جدی مورد توجه قرار داد. محصولات این صنعت فرهنگ که یک طرف از سوی کشورهای متروپل به سوی کشورهای اقماری (مانند ما که عمدتاً سنتی بوده و هستیم) در فرآیند جهانی‌سازی جایگاه تاریخی خودش را دارد. اما در شرایطی که امروزه بر جهان حاکم است و علی‌رغم میل ایالات متحده برای تک قطبی کردن عالم به سرکردگی خودش، واقعیت‌های جهانی به سمت چند قطبی شدن و قطب‌های کوچک منطقه‌ای در حرکت است. در این شرایط محصولات صنعت فرهنگی، یکجانبه نیست، بلکه چندجانبه و غالباً متکثر است.
من بر این باورم که که بایستی پرسش از صنعت فرهنگ را به درستی مطرح سازیم و به پاسخ مناسب نیز بیاندیشیم. در آن‌صورت، بهره‌وری ما از دستاوردهای مثبت و جهانی که صنعت فرهنگ آن را ممکن و تسهیل کرده است، خردمندانه می‌شود.
مقاومت ما در برابر یکسان‌سازی فرهنگی که از طریق همین محصولات صنعت فرهنگ و الگوهای کارآمد و بحران‌افزای آن به جوامع دیگر از جمله ما سرایت می‌کند، بایستی عقلایی باشد و آگاهانه تقدر تاریخی عصر خویش را دریابیم و ضمن هشیاری از خطرات، از صنعت و فرهنگ دیگران بهره ببریم و حتی خود در پی تولید محصولات صنعت فرهنگ باشیم که ضمن توجه به سلائق و نیازهای مصرف، مصرف‌کنندگان، ارزش‌ها و باورهای فرهنگی خویش را به یاری تکنولوژی روز پراکنده سازیم. به این ترتیب، از موضعی فعال و خلاق و نه منفعل غیرخلاق با صنعت فرهنگ روبه‌رو شویم. در غیر این‌صورت، همچنان از خودبیگانه تسلیم سیاست‌های هژمونی فرهنگی اقویا خواهیم بود.
 
احمد میراحسان
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
 

یادداشت احمد میراحسان برای ماهنامه آدم برفی ها کلیک کنید

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
رويکرد به زندگي
احمد ميراحسان

هر روز اين دريا اين قدر زيباست؟/ هميشه اين طور ديده مي شود آسمان؟ هميشه اين قدر زيباست/ اين اشيا، اين پنجره؟/ نه/ به خدا نه/ کاسه يي زير نيم کاسه است./

شعر بالا از «اورهان ولي» است. شما مي توانيد به جاي آن شعري از عباس کيارستمي بگذاريد يا يک شعر ميني ماليستي که اين روزها در سراسر دنيا طرفداراني دارد. چرا براي يادداشت آخر سال درباره سينماي مستند از اين شعرها حرف به ميان آورده ام؟ براي نيروي غني و تاثير و نقش ساختاري مهارناپذيري که مستندات زندگي روزمره به هستي اين شعرها افزوده است، رويکردگرايي همچون يک شيوه و سبک توجه به جهان پيرامون، اهميت و ارزشي يکتا در هنر امروز جهان ايفا کرده است. رويکردگرايي، نگاهي است که با همه واقعگرايي گذشته مرز روشني دارد. در اينجا روش، مهم تر از قطعيت هاي هر نگاه است و به شما امکان مي دهد دريابيد که سراپاي فيلم مستند، محصول يک نگاه و صرفاً يک نگاه است؛ نگاه به موضوعي که هر يک به شيوه غيرقطعي و ويژه از زاويه خود به آن مي نگريم. مجازي سازي، ويژگي فرهنگ تصويري قدرت است. در اينجاست که رويکردگرايي همچون يک نوع مقابله جويي با دروغ هاي تصويري (که رسماً مي کوشند آن را طبيعي معرفي کنند) از سوي روشنفکران سينماگر مورد دفاع قرار مي گيرد.

---

زهدان رويکرد گرايي در سينما، سينماي مستند است. واقعيت تصوير مستند همچون همه تصاوير ديگر است با اين تمايز که در اينجا عناصر سينما مستقيماً به مواد و مصالح زندگي روزمره (انسان و طبيعت) روي مي کنند تا نگاهي خاص به آن را ثبت کنند. سينماي مستند از همين رو هيچ نباشد، ثبت خلاق نگاه هاست به جزئيات رويدادهايي که مي گذرند و ارزش تامل کردن دارند. شعر اورهان ولي را آوردم تا دامنه تاثير مستند بر ديگر هنرها معاصر را در انتزاعي ترين هنرها نشان دهم. پس سينماي مستند امروز بسيار پراهميت است.

---

سينماي مستند ايران از زاويه هاي بسيار متنوع مي تواند مورد بررسي قرار گيرد. از منظر سينماي مستند در سالي که گذشت، گره هاي نگشوده اين سينما و بحران هاي آن، دستاوردها و پيروزي هايش، موضوع هاي که در سينماي مستند ما با اقبال روبه رو شده است و عرصه هايي که مورد غفلت واقع شده است افت وخيز و موانع رشد و کوشش هاي مديران و نقش مميزي و بيهوده شدن تلاش براي سرپوش نهادن بر واقعيات زيسته شده ما در دوران حاضر و جشنواره ها و مساله حمايت ها و نقش صدا و سيما و نهادهاي مستندسازي در ايران جهت توسعه سينماي مستند و بحث هميشه زنده بخش خصوصي و“.

اما از همه بحث ها در اين پايان سال و روزهاي ويژه بيان آرزوها، من دو آرزو مي کنم؛

1- آرزو دارم براي همگان، مستندسازان، دولت و نهادهاي فعال در مستندسازي و مردم و دانشگاه ها و پژوهشگاه هاي انسان شناسي، شهرشناسان و“ اهميت مستند به ويژه براي ثبت شرايط آستانه يي و متحول و جوشان ايران، روشن شود. ما همه جا، شهرها و حاشيه شهرها و روستاها، طبيعت و آدم ها و گروه هاي اجتماعي آثار و ابنيه و فرهنگ روزمره و ميراث هاي هنري، فعاليت و کار و شغل و“، زندگي هايي داريم که به هر دليل تنها چند سالي بعدتر، ديگر اثري از آنها نيست يا پديده هاي تازه يي در آن عرصه ها متولد شده و در حال رشد است و آدم ها و نسلي ديگر با رفتار و تفکر و خواست هاي ديگر. بياييد مثل مردم جاهل، بي خرد و نقشه و خود به خودي دچار روزمرگي و بي فرهنگي با اين پديده هاي تکرارناپذير زندگي جاري و روزمره مان برخورد نکنيم. ثبت تصاوير مستند و نگاه هاي انسان امروزي که در دل اين رويدادها زندگي مي کند براي آنها ميراث عظيم و تکرارناپذير بصري براي حال و آينده به وجود مي آورد. جهان امروز و فردا و فرزندان انسان را از تامل بر اين زندگي ها محروم نسازيم و بر غفلت و تنگ نظري غلبه کنيم. حتي راش هاي باقي مانده از ثبت زندگي ها و رويدادهاي جامعه يي تا اين مرتبه پويا و دچار دگرگوني، گرانبهاست و فردا دير است.

2- سينماي مستند ما، از نظر زيبايي شناسي، حتي براي سينماي حرفه يي مستقل ايران، اهميت بنيادي دارد. بايد با ديدگاه حذف که نگرش پيش پا افتاده و سطحي (ظاهراً مدافع سينماي عامه پسند) است، مقابله کرد. اما خطر تنها در حد چند کارگزار ميانمايه و فهم متوسط الحال از سينماي فرهنگ مند نيست. دولت با ممانعت از توسعه بخش خصوصي و رقابت قبلاً با ممانعت از توسعه کانال هاي غيردولتي تلويزيوني و با اعمال نگرش و سليقه خود، بزرگ ترين مانع ثبت آزادانه زندگي و رشد سينماي مستند است. توسعه زندگي ايراني بدون رقابت، بدون پايان دادن به کنترل يک جانبه دولتي در همه زمينه ها به ويژه در سينماي مستند و بدون ايجاد نهادهاي غيردولتي در عرصه عمومي که مصرف کننده فيلم هاي مستند باشند، مقدور نيست. شما نهادهاي خصوصي ايراني را حذف کنيد، با بي بي سي و تلويزيون امريکا و هزار موسسه ديگر چه مي کنيد. دولت هم که نمي تواند روز به روز و تمام روز همه کار و بارش را ول کند و به کنترلچي ملت بدل شود يا مانع آزادي فعاليت مستندسازان با نهادهايي باشد که بي شک و البته تحت مقتضيات آشکار و نهان منافع خود عمل مي کنند. آيا براي پويايي و رشد همه هنرها به ويژه سينماي مستند بهتر نيست دو عصر ديجيتال و بلوتوث ساختار عقلايي آفرينش آزاد و رقابت و توليد غيردولتي را رهبري و هدايت کنيم؟

در پايان بگويم درک محدود از منافع ملي را رها کنيم. در عصر حاضر همه توان توليد همه نيروها - و نه تنها دولت - جزيي از نفع بشري است. خود را در مقياس جهاني تماشا کنيم، سينماي مستند از جمله راه هايي است که براي مکالمه با جهان و انسان هاي جهان مي يابيم.
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
 

قسمت دوم و پایانی ورک شاپ چای کیارستمی با حضور او و جعفر پناهی و سیف الله صمدیان روز سه شنبه  یازده دی ماه هشتاد وشش برگزار شد. در این ورک شاپ  از میان چهل و اندی فیلم ساخته شده ، بیست و سه فیلم  به نمایش درآمد.

وز دوم یعنی چهارشنبه جلسه ای درباره سینمای مستند برگزار شد. آقایان محمد تهامی نزاد و پیروز کلانتری چند ساعت درباره فیلم مستند سخن گفتند و در ادامه کلانتری پرسش و پاسخی با رضا بهرامی نژاد مستند ساز جوان برگزار کرد که شنیدنی بود.



+ نوشته شده توسط در و ساعت |

یک جشنواره و هزار داستان

حرف و حدیث و نقد و مناقشه و جدل و اعتراض و تخطئه و پرسش و مخالفت و موافقت و تحسین و دلگرمی و اصلاح و امید به کار بهتر و پشتکار و ایده های نو و ابتکارهای تازه برای بهبود یک فعالیت اجتماعی، طبیعی و بدیهی ترین واکنش مخاطبان گوناگون آن عمل و رویداد محسوب می شود،  الا در کشورهای استبدادی که جز ستایش، هر گونه بازتاب خرد انتقادی و اعتراض را امری منفی، مخرّب و توطئه آمیز ارزیابی می کنند و کمر همّت به نابودی و محوش می بندند.

به نظرم هر شرط دایر بر مخرب نبودن و سازنده بودن و مانند آن، تحدید و تهدید غیر ضروری آزادی نقد است و حد نقد را باید همان تطبیق با عرف و قواعد حقوقی و مدنی دانست یعنی قوانین حاکم بر مناسبات فرد و جامعه و قوانین ناظر بر موضوع مشروع و موضع مشروح قوانین مدافع حقوقی فرد را کافی تلقی کرد، مثلاً می توان شرط آزادی بیان در قانون اساسی و قوانین مدنی را مقیاس قرار داد. بدین ترتیب شما حق دارید اعتراض کنید، متهم کنید، دشنام دهید و همچنین تلاش نمایید تا قوانین آزادی خواهانه-تری را جانشین قوانین موجود کنید و ضمناً در صورت تهمت و توهین و دروغ علیه کسی پیه برخورد قانونی و مجازات جرائم و جنحه در این باب را به تن بمالید، به شرطی که در پیشگاه قانون همه برابر باشند و کسی یا دسته ای از امتیاز ویژه برخوردار نباشد. یعنی این طور نباشد که کسانی حق داشته باشند به هر هتک و تخریبی دست بزنند و شما نتوانید حتی جواب آنان را بدهید. با این مقدمه می خواهم بگویم من محدودیتی برای گفتگوی انتقادی چه ذکر وجوه مثبت و چه وجوه منفی نخستین جشنواره بین المللی سینمای مستند قائل نیستم و گرم شدن تنور گفتگو را ضروری می دانم و مایلم محافظه کاری، حسابرسی، ترس و لرز و نیز احتیاط کاری و شرمساری از بیان وجوه خوب جشنواره و ملاحظه محبوب القلوب شدن با گرفتن چهره دژم و خشمگین و مخالفخوانی کور، که راحت ترین کارهاست، کنار گذاشته شود و همه ما، راحت در یک فضا بدون غرض و مرض و انواع بیماری ها و حسابگری ها و تهمت ها و ترس و لرز سخن بگوییم، هر چند همیشه این تردید باقی است که در جامعه ما به سبب فقدان یک فرهنگ انتقادی ریشه دار، سزای منتقد و عقوبت سخن صادقانه و نقد بی پرده آیا تحریم و بایکوت و انتقام گیری و از کار بیکار ماندن نخواهد بود؟ یا برعکس گفت و گو از جنبه های مثبت یک جشنواره به حساب سازشکاری و رشوه خواری و رشوه دهی و چاپلوسی گذاشته نمی شود؟ بگویم که در چشم من هردوی این افتراپیشگی دوسوی یک واقعیت عقب مانده اند. اگر چه همواره در جهان سوم نفی گرایی مقبولیت بیشتری از ... خرده ریز اجتماعی دارد.

***

من طی جشنواره یادداشت هایی درباره کار هیأت انتخاب، مسایل هیأت داوری، مسئله جشنواره های تحت قیادت دولت و غیره نوشته ام، در شور و گفت و گوی دوستانه نیز قرار شد هم گروه مطالعات سینمای مستند، هم پیک مستند و هم ــ در صورت شروع به کار در این هفته ــ سایت مستند ایران و هم مطبوعات سینمایی و هم در گفتگو با مدیران جشنواره با علاقه و مسئولیت، بررسی و بحث و آسیب شناسی جشنواره و راه های بهبود و رفع کاستی ها را پیگیری نمائیم. من می اندیشم هر یک از این نهادها جایگاه خاص خود را دارند و بررسی جشنواره اخیر در یک جا، مثلاً در مطبوعات یا پیک مستند، دلیل کفایت بحث نیست و همزمان سمینار آسیب شناسی و چشم اندازهای آینده و تداوم کار و توجه به نقدها در مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی و نیز پژوهش کارآمد در این عرصه و و و ... باید پیگیری شود و نهادهای مستقل و خصوصی و نهادهای ذینفع دولتی به یک گفتگو و دیالوگ بی پرده و ضمناً توأم با احترام و با خواست رفع کاستی ها بپردازند و همه ما از سوبژکتیویسم یا آرمان گرایی انتزاعی و نفی گرایی مطلق یا بوروکراتیسم ترسان از نقد، دوری گزینم.

 آسیب شناسی اسلوب

ضروری است که ما نخست نگاهی به آسیب شناسی خود آسیب شناسی ها بیاندازیم و درصدد رفع این آسیب ها برآئیم، آسیب هایی نظیر:

1) سخنان ناپژوهیده، اتفاقی و کار بی برنامه

2) کلی گویی و تکرار مکررات

3) کار نامستمر و خود به خودی و ناپیگیر در عرصه آسیب شناسی و دیالوگ انتقادی در این زمینه

4) غلو و افراط گرایی مطلق انگار و سوبژکتیو

5) تقلیل گرایی و معامله و بده بستان و تعارف و رشوه دهی

6) بیان پراکنده از مشتی مشکلات و کارها سردستی و یک شبه

7) سخن برای کسب وجهه و محبوبیت و چهره تند و تیز و غیره.

در برابر این آسیب ها، منش معقول مشخص است:

1) داشتن کنجکاوی علمی یک پژوهشگر با علاقه به کشف عوامل واقعی بحران و کاستی ها به جای جذابیت اپوزیسیون مآبی و بایکوت و نفی گرایی مطلق.

2) دلبستگی به کمک برای بهبود و درمان آسیب ها و رفع کاستی، ولو تنها یک گام به پیش درمسیر توسعه فضای سالم رشد برای سینمای مستند، بدون دو گام به پس!

3) درک زنده از آسیب ها بنا به تجربه عملی از فضای مستند و فیلم سازی مستند در ایران و بودن در این فضا و تماس با واقعیت های گوناگون و جزئیات و سدها و موانع برای پیشنهاد چه باید کرد!

4) تحلیل و طبقه بندی بنا به این تجارب جزئی و تأمل و پژوهش برای مدل سازی جهت حل مشکلات.

5) ارائه مؤثر و واقع بینانه راه حل ها بنا به دیالکتیک جزء و کل و ضرورت کاربرد اسلوبی درست و ثمربخش و بدور از آشوب افزایی یا تقدم منافع فردی بر حقیقت ماجرا و سرنوشت اجتماعی و عمومی جشنواره در زمان/ مکان معینی به نام ایران امروز و آینده آن.

از این رو، به نظرم مسئله نخستین جشنواره بین المللی مستند بس فراتر از تمرکز به روی یکی از مسائل مورد اختلاف نظیر انتخاب و داوری فیلم هاست! و یا سخنی اتفاقی یا صرفاً دلخوری بنا بر اینکه چرا به آقای × جایزه دادند به من ندادند. زیرا در این حد، همیشه هر هیأت انتخاب و داوری بنا به سلیقه خود، کسی را برمی گزیند و کسانی را کنار می گذارد! پس حتی خطای جدی در داوری بر بستر آن آسیب شناسی مبتنی بر اسلوب صحیح، هم تبارشناسی بحران و هم درک مشکلات موجود قابل بحث جدی خواهد بود.

آسیب شناسی نگرش

در آسیب شناسی جشنواره فیلم های مستند به طور کلی دو نگرش می تواند رخ بنماید. ضمن آنکه مسئله اصلی فقدان اندیشه روشن درباره تصمیمات اتخاذ شده است.

الف: آسیب شناسی مبتنی بر نگرش تک عاملی و یکجانبه گرایی:

در این آسیب شناسی، ما مشکل جشنواره کنونی را در یکی از عواملِ

1) قدرت، سیستم تمرکزگرایی دولتی 2) ضعف اقتصادی 3) مدیریت و سازماندهی 4) عقب ماندگی صنعتی 5) فرهنک عمومی 6) نظام اجتماعی/سیاسی 7) بحران مزمن ساختاری جامعه و غیره می یابیم و هر یک از این عوامل یا عوامل دیگر را علت اولی می نامیم.

ب: نگرش چند عاملی:

نگرش چند عاملی قادر است به طبقه بندی عوامل آسیب زا بپردازد، نظیر 1) عوامل مزمن و ریشه دار و ساختاری 2) عوامل جبری 3) عوامل قابل اجتناب که به اختیار قابل رفع اند و 4) عوامل قابل رفع طولانی مدت و محتاج به برنامه ریزی چندین ساله 5) عوامل آسیب زا قابل رفع در کوتاه مدت و حتی در جشنواره آینده.

نیز نگرش چند عاملی به مداخله عوامل گوناگون بحران زا در کنار هم معتقد است و صرفاً حکومت، کابینه، مدیران، سطح توسعه اجتماعی، مستندسازان، هیأت داوری یا هیأت انتخاب را مسئول ناکامی ها و کامروایی ها یک جشنواره نمی داند.

 

آسیب شناسی درک اهداف

درک مقاصد و اهداف یک جشنواره و آسیب شناسی آن هم برای مباحث ما مهم است. ما نمی توانیم به سخنانی احساسی، بدون افق پژوهشی، شخصی و پراکنده و شبیه نق زدن اکتفا کنیم و از بحث علمی و کارشناسانه چشم بپوشیم. در این صورت ما دچار خودفریبی می شویم و پدیده ای را که غیر قابل درمان است، درمان پذیر تصور می کنیم یا دچار ناتوانی در تشخیص مشکلات می شویم و با تجویز نابجا، موجودی را که آسیب هایش قابل رفع است به قتل و مرگ محکوم می کنیم.

ما باید ببینیم که یک جشنواره در کجا قرار دارد:

1) آیا فوایدی دارد و می تواند برای توسعه سینمای مستند گره گشا باشد و در توسعه سینمای مستند ایران نقش خوبی ایفا کند؟

2) یا فعالیتی بوروکراتیک برای خالی نبودن عریضه است. در اینجا هم یک چشم انداز تحول ولونتاریستی و هم توهّم شناخت همه آسیب ها و پیچیدن نسخه کامل شفا بوسیله ما و هم یک برداشت یأس آلود دایر بر ناممکنی تغییر و هم نگرشی جبرگرایانه و ... مرگ آور هستند. کسب آگاهی مقرون به حقیقت برای بهبود بیماری، ولو برداشتن گامی به پیش از طریق دیالوگ و پذیرش ارزش شناخت و کشف راه حل ها بنا به کار پژوهشی و مکالمه آزاد، صحیح ترین راه برای رفع مسایل و مشکلات جشنواره محسوب می گردد.

 رابطه آسیب شناسی جشنواره و آسیب شناسی سینمای مستند

باید دانست که نمی توان شناخت آسیب های جشنواره را از شناخت آسیب های سینمای مستند ایران منفک کرد.

پس آسیب شناسی فرایند مستند سازی در ایران، آسیب شناسی سیستم ... رد ارتباط با سینمای مستند، آسیب شناسی جایگاه مستند در ایران، آسیب شناسی بخش خصوصی و ضعف و ناتوانی آن در دفاع از حقوق مدنی خود، آسیب شناسی نهادهای فعال در مستندسازی و نقش نهادهای دولتی، تلویزیون و غیره. آسیب شناسی فضای مستند، ژورنالیسم، آسیب شناسی سینمای مستند ایران در متن ساختار اجتماعی و بحران های آن، همه و همه در یافتن دید روشن درباره مشکلات و آسیب های جشنواره نقش دارد.

 دو دیدگاه

به این ترتیب ادغام و همراهی دو دیدگاه، یعنی 1) دیدگاه جزئی نگر 2) دیدگاه کل نگر، و دیالکتیک آنها ضروری است. دیدگاه کل نگر به ضرورت های نمادین وسایل تعویق و تأخیر توجه دارد. مثلاً وجود یک فضای فئودالی و ورود دوربین فیلم سازی، بحران های خود را می آفریند؛ یا فضای مدرنیزاسیون آمرانه و سرکوب سینمای مستند مسایل خود را دارد؛ همین طور فضای سرکوب نهادهای دموکراتیک و در عین حال نوسازی از بالا در پیش از انقلاب و فضای انقلاب و رشد نهادهای امروزی و عدم رواج سیستم مدرن یا نهادهای مبتنی بر اصل 44 قانون اساسی و نگرش تمرکزگرا و تحرک مربوط به جهانی شدن از یک سو و توقف ما در محدوده های ملی نگر نظام دولتی و ... همه و همه از زمره  همان مسایل کلی مؤثر در تحولات سینمای مستند و مشکلات آن در عرصه داخلی و روابط جهانی است.

 اما دیدگاه جزئی نگر و مبتنی بر مهندسی خرده ریز اجتماعی جدا از توجه به آسیب های معین و مشخص مدیریت دولتی یا نهادینه نشدن فضای مستند و تأثیر منفی تغییر کابینه ها و نگرش تمرکزگرا بر روی برنامه ریزی سینمای مستند و فقدان وجود برنامه های کوتاه  مدت و میان مدت و طولانی مدت برای توسعه بخش خصوصی و ... باز به مسایل خاص تر و جزئی تر توجه می کند که خاص جشنواره معین یعنی هین نخستین جشنواره بین المللی فیلم های مستند است. یعنی ضمن توجه به وجود مثبت ایجاد یک فضا برای دیدن فیلم های خوب داخلی و خارجی، ضمن درک اهمیت دیدارها و دیالوگ ها و آنچه در حواشی جشنواره رخ می دهد و مکالمه ای که قوام می یابد، به وجوه منفی نیز می پردازد. در این که جشنواره سبب می شود گفتگوهایی که طی دو سال اخیر پیرامون فیلم های مستند درگرفت، و کاملاً بی سابقه بود، قوام بگیرد و به یک ریسمان و یک کانون برای انواع فعالیت ها بدل شود و طی سال گفتگویی مؤثر رواج یابد، جای تردیدی نیست. اما این مزایا سبب نمی شود مشکلات جزئی و پرسش های معینی در نگیرد. مثلاً

 1) آیا ما تعریفی از هیأت انتخاب داریم و می دانیم وظیفه هیأت انتخاب چیست؟ آیا اینان مشتی افراد متخصص اند که به تمایلات خود پاسخ می گویند یا کارشناسانی اند که استانداردهای اولیه دیده شدن فیلم در جشنواره یعنی ایده، فیلمبرداری، فیلمنامه، کارگردانی، تدوین، صدا گذاری و موسیقی و... فیلم را می سنجند و در خور جشنواره، آثار پیش پاافتاده و خام و دارای مشکلات فنی را کنار می نهند و آثار دارای استانداردهای اولیه را به هیأت داوری می سپارند؟

2) پرسش جدی مثلاً درباره داوری است. اینکه داوری امری نسبی است آیا به معنای آن است که داوری مثلاً 3 جراح قلب کمتر آشنا به سینمای مستند یا 5 فیلسوف با داوری 5 کارشناس سینمای مستند که سلایق گوناگون دارند و قادر به دفاع و جدل و نقد و دفاع از گزینش خود هستند، یکی است؟

یا آیا یک هیأت داوری ضعیف تنها با یک داور متخصص که طرز تلقی سبکی محدودی دارد و فرضاً با مصاحبه، سینمای دیجیتال، سینمای اجتماعی و ... مخالف است و توان تسلط بر افکار آدم های ضعیف تر و سوق  دادنشان برای گزینش فیلم های به سبک دلخواه خود و شاگردان و دست پروردگان را دارد، فرقی با یک هیأت داوری کارآمد و منصف و کارشناس با افراد نیرومند و مستقل و اهل استدلال سینمای مستند ندارد؟

3) مشکل جزئی دیگر مثلاً درباره جایزه  ندادن به فیلم های بلند است. این ادا و اطوار تا حد زیادی خنده آور است. آیا فیلم های بلند این جشنواره از فیلم های مستند بلند برنده جشنواره فجر بدتر بود که به آنها جایزه ندادند؟ تازه محروم کردن کسانی که آثار بلندشان حتی در جشنواره های جهانی جایزه می برد از پولی که در این وانفسا می توانند خرج فیلمسازی کنند، یک خیانت به مستندسازی نیست؟ ما میلیاردها دلار را دور می ریزیم و بعد در ده میلیون تومانی که باید به مستندساز اسیری بدهیم تا کارش را ادامه دهد امساک می کنیم. این کم بینی و یا در بهترین حالت بازگشایی یک عقده و اسنوبیسم شبیه روشنفکری است که هرگز منجر به ارزشی برای کار داوری نخواهد شد. و شبیه سخت گیری معلم هایی است که کمبودهای علمی خود را با رفوزه کردن شاگردان جبران می کنند.

4) از جمله آسیب های جزئی جشنواره می توان به آن سپاس نامه ها برای کلانتری و ورهرام و مهران فر و... اشاره کرد. این هم یک آسیب نامعقول است. چرا آثار این فیلمسازان را برای داوری در مسابقه پذیرفتید و بعد به دلخواه کنارشان نهادید؟ پنجاه سالگی سال مرگ مستندساز است؟ به چه حقی؟ این مسئله از جوانب گوناگون به ویژه ریاکاری مستتر در آن قابل تحلیل است. کنار نهادن پنجاه ساله هایی که حتی دیرتر از چهل  ساله ها شروع به فیلم سازی کرده اند چه معنی دارد؟

5) این ریاکاری و دروغ و غرض ورزی را نسبت به ارد عطارپور هم می توان مشاهده کرد. البته عطارپور تهیه کننده است و دفاع از تهیه کننده می تواند مایه حرف و حدیث شود و حتی اگر فیلم سازی فیلمی با او در دست تهیه داشته باشد یا تهیه کرده باشد، این دفاع می تواند به حساب مناسبات فیلم ساز و تهیه کننده و رشوه دهی و رشوه گیری گذاشته شود. فرضاً کلانتری یا بهرامی نژاد نباید حق دفاع از او را داشته باشند!!! امّا آدم عاقل به جای این تنگ نظری ها به حرف حق می اندیشد. چرا آثار تهیه شده بوسیله او برای داوری پذیرفته شد و سپس برای جایزه دادن به دوستان، آن همه تلاش مؤثرش ندیده گرفته شد و فیلم هایش با بهانه تهیه کننده دولتی بودن کنار گذاشته شد!!! از کی جشنواره دولتی، تهیه کننده گی دولتی را بد می داند!!!

6) هم کنار نهادن فیلم هایی نظیر آقای هنر هم می تواند مایه شبهه باشد و هم دفاع از آن! خدا را شکر که در گزینش نوروزی، من این فیلم را برگزیدم و دفاع من نمی تواند به حساب همکاری بهرامی نژاد با من گذاشته شود. می شود پرسید اثر خوش ساختی مثل آقای هنر چرا کنار گذاشته شد؟ در شرایط وانفسای ما، که فیلم سازی با رنج فراوان فیلم می سازد و حضور در اولین جشنواره مستند می تواند به او روحیه دهد، و حق فیلم او که دارای استانداردهای بالاتر از خیلی فیلم هاست حضور در جشنواره است، کنار نهادنش برای چیست؟ چون جرأت کرده نگرشی فردی و مستقل داشته باشد؟ یا چون نظام آموزشی را مورد چون و چرا قرار داده؟ یا...؟ من نمی دانم ولی این حتماً آسیبی از آسیب های جشنواره بوده است.

7) آیا جایزه تهیه کننده را به فیلم ساز جوانی دادن که کارش تهیه کنندگی نیست خنده آور نیست؟

8) باید درباره تمایز معیارهای کار هیأت داوری، هیأت انتخاب و تماشاگر حرفه ای و منتقد مفصلاً سخن بگوئیم. مثلاً سینمای دیجیتالی این تمایزات اصلاً شناخته شده نیست. همان طور که به طور کلّی تکاپوی جوان ها و میزان تسلط بیشترشان به سینمای مستند امروز جهان و منطق و زبان نوی آنها ندیده گرفته می شود، در هیأت انتخاب با ذائقه آکادمیک هم ارزشهای نوی این آثار را غالباً نمی بینند. پس باید به آن بپردازیم.

9) پراکندن درک غلط از امر قدسی در سینمای مستند و عدم درک جریان وجود ناب در سینما- حقیقت مایه درک غلط از فرم سینمای مستند در این جشنواره بوده  است. اینجاست که چون داوری درک غلطی از مصاحبه در سینمای مستند امروزی دارد و اصلاً ارزش آن را نمی فهمد، معیار خنده آوری برای گزینش و ردّ فیلم ها مطرح می سازد نظیر آنکه هر فیلمی مصاحبه داشته باشد بوسیله من رد می شود. در حالی که شاهکارهای بزرگ سینمای مستند دیروز و امروز و فردا سرشار از مصاحبه های زنده ای است که یک سکانس آن به کل آثار بی مصاحبه و دلخواه حضرات می ارزد. موضوع بررسی آن است که چه درک غلطی از مصاحبه وجود دارد و...

می بینیم که درباره جزئیات فراوان در کنار مباحث بنیادین می توان حرف زد و کمک کرد که جشنواره حاضر به جشنواره ای آبرومند و پایدار بدل شود و پیرامونش اتفاق های خوبی بیافتد و در مسیر توسعه فضای مستند مستقل، پژوهش، تکاپوی فیلم سازی و فعال  شدن بخش خصوصی و رسیدن به جشنواره غیردولتی و سینمای مستندی گام بنهد که بر پای خود بایستد و به جای اتکا به دولت به فعالیت مولد جامعه متکی باشد.

بررسی آسیب های برخاسته از سطح تجربه مدنی، سطح رشد صنعتی تر تکنولوژیک، عوامل مربوط به قدرت، نیازهای جامعه، وزن واقعی سینمای مستند در جامعه ما، عوامل مربوط به رسانه های دولتی و نقش تلویزیون و عدم وجود رسانه های خصوصی، عوامل مربوط به سازماندهی و مدیریت و تشکیلات عوامل مربوط به ارتباطات و اطلاعات و سطح تحمّل اجتماعی و سیاسی جامعه در برابر تصویر مستند و غیره غیره، به همراه این مسایل مشخص، می تواند به شناخت بهتر مسایل یاری رساند.

 راه حل مشخص

1) در گام اول، تداوم بحث آسیب شناسی در بخش خصوصی و دولتی، در مطبوعات و سایت ها و سمینارها. دیالوگ دو بخش بسیار پر اهمیت است.

2) گردآوردن نیروهای متخصص و صاحب نظر و دارای شناخت زنده و تجربه و قوه ابتکار و خلاقیت و اجازه دادن برای شکوفایی مشورت ها و اظهارنظرهای مفید کاری لازم به نظر می رسد.

3) رها شدن از نگرش عقب مانده دولتی و انحصاری و بی اعتناء به کار روشنفکری و عمل کردن به راه حل های متفکرانه ضروری است.

4) ایجاد دیالوگ بین نهادهای گوناگون مستند سازی و انجمن ها و گروه ها و ازبین بردن واهمه از انتقاد و عواقب آن لازم است.

5) توسعه فضای مستند در تهران و شهرستان ها، همراه نمایش فیلم های جشنواره و گفتگو درباره آنها مهم است.

6)کشاندن بحث سینمای مستند به دانشگاه ها و مجامع علمی و استفاده از متخصصان گوناگون و پژوهندگان اجتماعی مفید خواهد بود.

7) سامان دادن سمینارها، اهمیت دادن به فعالیت نهادهای غیر دولتی و یاری گرفتن از همه نیروهای کارشناس برای تدوین برنامه کوتاه مدت، میان مدت و طولانی مدت توسعه جشنواره و اهداف آن کاملاً ضروری است و رها شدن از حس تخاصم و انتقام و بدبینی و بی اعتمادی و توطئه اندیشی.

                                                                                                 احمد میر احسان

                                                                                                نقل از پیک مستند

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
 

چرا پاره اي از سينماي كيارستمي مثل جن از بسم ا... مي هراسند؟
    اين پرسش احمد ميراحسان در جلسه گفت وگوي عباس كيارستمي و احمد ميراحسان بود. در نخستين جشنواره بين المللي فيلم مستند، اين نويسنده فيلسوف نما منتقد بي سواد سخنان قبيحي بر زبان راند و هيچ مراعات شان و مقام فيلمساز بزرگي چون عباس كيارستمي را نكرد و شوك هولناكي بر همه وارد آورد. با همه شوخي با آقاي كيارستمي هم شوخي؟ مردك لب گور فكر مي كند نوجوان 17 ساله است؟!
    
    
    عباس كيارستمي هرچه در جهان بيشتر محبوب مي شود، يك محفل از انتلكتوئل هاي عاشق فكر خود، مثل ميراحسان بيشتر از او منزجر و در همه سايت هاي مجامع عليه آوانگارديسم اش عليه فيلم و كتابش موضع مي گيرند. نيز تعجب مي كنند، چرا مردم آن همه از اين آثار خوششان مي آيد. آخرين ابتكارشان ارسال نامه سرگشاده اي به احمد ميراحسان و تهديد و ارعاب او براي دست شستن از بحث سينماي رويكردگرا و عباس كيارستمي و ديجيتال بود. در نامه آمده است تو خود را به دروغ طرفدار كيارستمي جا مي زني و به دنبال سوءاستفاده از او هستي.
    
    
    از اين فيلمساز بدآموز و شيطان صفتي كه كنارش نشسته اي، دست بشوي.
    
    
    آنها تاكيد كردند اين آخرين هشدار دوستداران سينماي جذاب هاليوودي به شما نويسنده و منتقد بي سواد و دلقك است. آنان تصريح كردند شما خود را همدست فيلمسازي وانمود مي كنيد كه نمي خواهد سر به تن شما باشد و هر جادو و جنبل و دعا و هر وردي به كار بسته ايد كه هرچقدر عليه شما نزدش جوسازي مي شود، باز با هم ديده مي شويد؟ البته بدانيد او كه مايه انحطاط سينماي جهان شده، سينماي ملي ما را به ورشكستگي كشانده و سبب انحراف جوان هاي وطن است، به چه كسي وفا كرده كه به شما وفا كند؟ هرچند شما شيطان را هم درس مي دهيد و آن قدر ابليس ايد كه او را هم فريب داده ايد. به هر حال تهديد مي كنيم كه حوصله شما را با هم هيچ نداريم و از او دست برداريد و بيخود خود را در قد و قواره عباس كيارستمي و همدوش او قرار ندهيد كه تبديل به جوك مي شويد. هرچه از او سود برده ايد و رشوه گرفته ايد و حساب هاي بانكي تان پر از دلارهاي آمريكايي او و گاوصندوق تان پر از شمش هاي طلايش شده بس است. شما آدم سبكسر و بدنام و نان به نرخ روز خور و قاتل و مشكوكي هستيد. البته همه مي دانيم در اصل او جن بدكار و دشمني است كه مدام در عادت ها، آسوده خيالي، نظم مستقر و قدرتمند زيبايي شناسي و قواعد رسمي آن و در سليقه و تفكر قانونمند و كليات اختلال ايجاد مي كند و چيزي وجود ندارد كه از دسترس نوگرايي و تجربه گري مستقلش در امان باشد و در علاقه به بداعت سهل ممتنع يد طولايي دارد و شما هم مدام براي او كف مي زنيد و در اين سركشي او همجنس شما و بدتر از شماست و از همه بدتر او جنايتكاري است كه به پرسشگري دامن مي زند و به جاي ترويج پذيرش، پاسخ هاي حاضر و آماده و قراردادي و امر متعارف و عامه پسند، جوانان جهان را گرد خود جمع مي كند و دعوت به آفرينش مستقل، انديشيدن نو، پيداكردن راه خودشان مي نمايد و مي گويد كار خودتان را بكنيد، درست نگاه كنيد و بي تكلف بيافرينيد و دروغ نگوييد، مي دانيد اين يعني چه؟ يعني هرج و مرج در دنيا. يعني آشفتن خواب جهان. سينماي خطرناك عباس كيارستمي كه البته اصلابيننده هم ندارد آنچنان ساده و مخرب است كه كار جهاني را به تباهي مي كشاند. براي همين قابليت نمايش خود را از دست داده است. شما حق نداريد از آن خوشتان بيايد. بدتيره با كلك. او استالين و يك دعوت كننده به سمت سينماي متفكر غيرهاليوودي، يك مروج نگاه ديگر و سادگي است و اين دهشت آور است. اگر ما سينمايش را نقدي كرديم، شما حق نداريد پاسخ دهيد. كارتان فاشيستي است.
    
    
    از جمله خيانت هاي نبخشودني كيارستمي، غيرت است و دعوت به خرد و البته خلاقيت و وقار نگاهش ديگر حالمان را به هم مي زند. هيچ مي دانيد چرا او هر نوع سينمايي را آزاد مي داند و فكر مي كند هر كس هر نقدي كه خواست، مي تواند بكند و از اين حرف ها؟ براي اينكه يك دروغگوي حرفه اي است. چرا او اصراري ندارد كه تنها از دوربين هاي ديجيتال استفاده كنند و مي گويد هر كس مي تواند برود با آنالوگ كار كند، برود كار كند! مي دانيد چرا؟ چون دروغگو است. آيا فرق نمي كند كه دوربيني را در صدمتري ساحل بكاريد و رها كنيد برويد پي كارتان تا از سنگ هاي لب ساحل فيلم بگيريد يا يك كار كلاسيك انجام دهيد و يكسر با شگرد و مجاز به اغوا دست بزنيد؟ فرقي ندارد مستقيما يك بازي طبيعي آدم ها را در متن زندگي شان ثبت كنيد يا ما را به تماشاي بازي تماشاي بازيگران برابر هيچ و پوچ بنشانيد. اين ساختن يك اغواي تمام و كمال و همچون نمايشي ناب است كه ما را به تماشاي هنرپيشه هايي دعوت مي كند كه به تماشاي هيچ نشسته اند و ما به تماشاي موهوم آنها مي نشينيم و فريب مي خوريم، ولي بعد شما مي آييد مي گوييد اين طبيعي ترين شكل ظهور هنرپيشه در سينماست كه به كامل ترين وجه گوهرشان يعني موجوديت بازيگرانه شان را به تماشا مي گذارد و ما را با پارادوكسي درگير مي سازد كه حكم <ماري> را دارد كه از دم شروع به خوردن خودش مي كند و غرق اشك هايي مي كند كه براي هيچ چيز از درون شان مي جوشد و ما هرگز نمي دانيم آنان از تماشاي كدام ماجراي دروني خود، يا پي ماجرايي ناب و صرف و رجوع به يك استعداد نمايش، ماجراي اشك هاي بازيگرانه مي آفريند كه از بروز حقيقت خود، بازي حقيقي و از توان نمايش، به گريه افتاده اند و ما هرگز نمي دانيم كدام يك راست است و شگرد كدام است، اما مي دانيم اين معماي طبيعي بازيگري نمايشي سينماي داستانگو در همه دوران هاي هاليوود بوده، درنتيجه اگر قرار باشد طبيعت اين ماجرا، چون همه ماجراهاي فيلم هاي كيارستمي كه آبستن بداهت و امر واقع است، وفادارانه روايت شود، به همين شيوه بايد روايت گردد كه كيارستمي آن را ساخته و در سينماي او همان منش رويكرد به امر واقع وقتي كه ابژه، نمايش تماشا - بازي است، چه چيز منطقي تر از آن است كه موضوع هايي واقعي چون بازيگران و ستارگان گرد آيند. موجوداتي كه غالبا بنا به سرشت سبك هاي سينماي كيارستمي و درك و تيره نگاه و مكتب او از بازي پردازي كمتر مجال تماشايشان را در فيلم هاي كيارستمي داشته ايم، در حالي كه منطق حضور آنان بسيار فراتر است، از نگره بازي سازي برسوني و در <ساختگي>ترين و مجازي ترين هستي اش، سرشار از پارادوكس بازي / طبيعي بودن كساني است كه ماسك بازيگري هيچگاه اجازه نداده دريابيم آنان در درون خود از چه گريسته اند و مگر كنش هاي عاطفي انسان ها جز همين ها چيست؟
    
    
    آقاي ميراحسان چرا از كيارستمي دفاع مي كنيد. اين اصلاقابل بخشش نيست. او نيازي به دفاع شما ندارد. البته او تنها فيلمساز جهاني ما و اين بد است. او چه حق دارد تنها فيلمساز جهاني باشد؟ در مملكتي كه روياي جهاني بودن با ما به دنيا مي آيد و يا حتي پيش از زادن ما چون خون ما در ضمير جمعي ما، زهدان تاريخي ما را شكل مي دهد، او چه كاره است؟ در سرزميني كه همه يك سروگردن فراتر از او جهاني هستيم و زماني كه واقعيت سرسخت جايگاه به انحطاط كشيده شده، چند قرني مان را يادآوري مي كند و با جلوكشيدن تاريخ و تبديل تاريخ شمسي به تاريخ هخامنشي مي خواهيم از تاريخ ميلادي جلو بزنيم و يا كارهاي انقلابي ديگري بكنيم كه مهم و در مقابل سر و همسر ابرقدرت هاي سلطه گري كه شب و روز فحشش شان مي دهيم جلوه كنيم. او چه كاره است؟ و زماني كه همين حس در فضاي شبه روشنفكري ما ظاهر مي شود با دشنام و تحقير يك نام كه جنايت كرده و مشهور شده و گويي ناسودي اش همين طور از سر راه در اثر يك توطئه يا شانس حاصل آمده، پس به چهره اش چنگ مي زنيم تا نپندارد مهم تر از ماست. جهاني بودنش چه اهميتي دارد؟ ما به يادش مي آوريم كه پخي نيست. او با دست اندازي به حافظ، كاربرد ديجيتال، همگاني كردن سينما، سينمادرماني با ورك شاپ ها، جهان را به خطر انداخته است.سينماي او، سينماي هولناكي است. او بسيار شبيه آن حكيمان كهن و حتي شبيه پيام آوراني است كه مي گفتند ستايش تنها از آن وجود ناب است كه همه زيبايي ها، گوناگوني ها و گواهي آزادي باشندگي موجودات متنوع و حتي متضاد،
    
    
    از زهدان و غيب الغيوب نام ناپذير سر برآورده و منتشر شده و انسان آزاد، ديگر نبايد بنده و تسليم هر موجود ديگري باشد و خرد حكم مي كند كه قدرت، سرمايه، ايدئولوژي ها، حكومت ها و هر چيز و كس ديگر را به خدايي نپذيريم و جز راستي و عقل و دادگري و آزادي و حقوق بي تبعيض براي زيستن و انديشيدن در آفريدن و جست وجوي حقيقتي كه حقيقت ماست، بي هر ملاحظه اي روبگردانيم. آيا اين آدم مخل نظم و امنيت بت ها نيست و نبايد حذف شود؟
    
    
    اين سينمايي كه از نان و كوچه تا امروز از حق پرسشگري و انديشيدن از هر نابجايي و فقدان خرد حرف زده، سينماي مزاحمي است كه بيهوده ما را مشوش مي كند، اين سينمايي كه ما را به ياد زيتون زار، دريا، شب، باران و درخت مي اندازد، بايد نابود گردد. از همه ما طلب عفو كنيد كه به جاي سخن كليشه اي، مسحور جادوي سينما كيارستمي شديد. منطقي ترين و راحت ترين و معقول ترين اسلوب در اين موارد آن است كه سخنان تكراري بر زبان رانيم تا همه شيرفهم شويم كه سينماي كيارستمي را با كدام فرمول ها بايد تماشا كرد، اما شما مدام پي تاويل مي رويد. گويي آدم مناسبي تشخيص داده شده بوديد تا از همه آنچه حرف بزنيد كه كلمه اي درباره آن نبايد سخن گفت: 1- وزن و جايگاه سينماي عباس كيارستمي در سينماي ايران و جهان بدون افراط و تفريط 2- علت اهميت اين سينما و توجه به آن در مقياس جهاني بدون عقده و نفي بديهيات اقبال به آن 3- بررسي مولفه هاي ساختاري و تحول فرمال اين سينما كه سينمايي همواره داراي بداعت و بداهت است. 4- بررسي نگاه سبكي كيارستمي و ارزش پيشرو بودنش 5- بررسي مشخصه هاي فكري جهاني اين سينما و علت افق گشوده محتوايي سهل و ممتنع اش كه حاصل گردآمدن تاملات و وقار فكري رها از مشكلات تفكر مقلد ماست.
    
    
    اما گذشته از همه اين طنز و شوخي كه در اعماقش واقعيات داوري بيمارگونه جامعه ما نهفته است، نكات تازه اي هم مي توان در مورد سينماي ABC آفريقا پس از اين همه سال بيان داشت كه نشان داوري غلط منتقدان محافظه كاري است كه در زمان نمايش فيلم، آن را گناهي كبيره وانمود كردند. بديهي است نقد آزاد و پذيرش تنوع آرا ضروري است، اما برخورد نابهنجار به فيلم يا كتاب كيارستمي هرگز به معني نقد او نبوده است، بلكه بروز و ظهور گونه اي داوري شك انگيز و پرحقه و حسد به شمار مي آيد و ما حق داريم اين <نقد> را نقد كنيم.
    
    
    ستايش شگفت انگيز اسكورسيزي از ABC آفريقا و درك درست او از ساختار فيلم و قدرتش در دعوت ما به طور مستقيم به محيطي كه خود آن را تجربه نكرديم، نشان مي دهد آن قطعيت منفي هيچ محق نبوده است و لااقل آدم هاي يكه اي در سينما ستايشگر ارزش هاي اين فيلم اند.
    
    
     ABC آفريقا يكي از فرزندان اين تجربه و نگاه و سبك است. نگريستن و آفريدن مستقيم و بي تكلف ولو در يك كار سفارشي و گاهي به عقب آمدن و با صدايي به سوي آن كشيده شدن و دوربين كشيده شدن اين را سال ها پيش در گزارش فيلم و ويژه نامه جشنواره فارابي نوشته بودم.
    
    
    پديده ورك شاپ ها، راهي براي رواج روح ABC آفريقاست. ظاهرا جنبش ورك شاپ هاي كيارستمي اتفاقي روي داده است. اما مثل هر كنش اتفاقي يك نابغه و آفرينشگر، ماهيت آن مبتني بر پاسخ به ضرورتي نو محسوب مي شود. جنبش ورك شاپ هاي او شبيه جنس readymady مارسل دوشان است.
    
    
    در حقيقت ورك شاپ ها ادامه مشخصه سبكي سينماي كيارستمي است. محصول نگاه، ساختار و درك او از سينما كيارستمي از نان و كوچه همواره به نحو پيشرو عليه اشرافيت هنر نخبه پيچيده و داراي تمايلي عظيم به طبيعي بودن، گسترش و لمس زندگي بوده است. زماني كه اين سينما، تكنولوژي مناسب خود را يافت، اكنون كثرت گرايي دموكراتيك كيارستمي در ادامه readymade مارسل دوشان مي توانست به آرمان بنياميني پاسخ مثبت دهد و بكوشد هرچه بيشتر هر كس كه داراي استعداد يا تمايل به فيلم سازي است، راه فيلم سازي ساده را تجربه كند، ورك شاپ ها داراي هويت جهاني و پاسخ به اين خواست.
    
    
    تماشاي فيلم در جايگاهش مهم است. ABC اثري است كه مهر كيارستمي را دارد، اما سفارش است.
    
    
    1- آيا ظهور ABC آفريقا در مسير فيلم سازي كيارستمي اتفاقي بود؟ يا زاده گرايش ذاتي ساختار و سبك كيارستمي در شرايط ظهور دوربين هاي ديجيتالي محسوب مي شد؟ كافي است اين سوال ها را از خود بكنيم، سينماي كيارستمي ويژگي هاي ساختاري دارد كه منبعث از برداشتي بسيار ژرف از سينماست. ورك شاپ ها در شرايط ظهور ديجيتال نتيجه طبيعي آن نگاه است.
    
    
    الف: توجه به مصالح زنده حتي در روايت هاي داستاني و دركي زنده از سينما و سمت و سوي طبيعي و رويكرد به زندگي و يك هويت گلوبال براي آن.
    
    
    ب: تمايل به حذف زوايد و سادگي و گروه كوچك و همگانيت.
    
    
    ج: نما- سكانس هايي كه از تصنع مبرا بوده اند و ما را به تماشاي ساده خودمان دعوت كرده اند.
    
    
    د: پرهيز از كات ها، جاي دوربين و نورپردازي هاي عجيب و غريب و دفاع از يك ساختار ساده در سينما كه با جريان دروني زندگي همنوا است.
    
    
    هـ: استفاده از نابازيگران و ماجراهاي گوناگون جاري در جهان پيرامون.
    
    
    و: پرهيز از دراماتيزه كردن و ثبت روايت طبيعي انسان.
    
    
    ز: و بعد آگاهي بخش و آموزش دهنده.
    
    
    ح: گريز از تلقي كليشه اي از پديده هاي انساني و فراخواندن مخاطب به نگرش طبيعي.
    
    
     ABC آفريقا هم واجد اين ويژگي هاست. درواقع اين فيلم به شكل كامل آرمان سبكي كيارستمي و ساختار حذف را محقق مي سازد.
    
    
    2- ABC برداشتن نقاب از چهره اپيدمي است. اپيدمي اينجا ايدز نيست، بلكه تصور ساخته شده ژورناليستي از آفريقا، ايدز است.
    
    
    3- نقش ديجيتال در قراردادن زنده ترين سينما بر متن زندگي. ABC آفريقا تجلي همين امر است.
    
    
    4- فيلم ABC آفريقا، پيشاهنگ ورك شاپ هاي كيارستمي است، تبديل دوربين به ابزاري كه انسان همه جهان ولو عقب مانده ترين كشورها از آن به عنوان امكان تماشاي خود سود مي جويند.
    
    
    امكاني كه به آنها آگاهي مي بخشد (بچه ها و دوربين) بعد كيارستمي باورك شاپ همين كار را در جهان كرد. دوربين در نقش نه ابزار صرفا حرفه اي، بلكه ابزار مدني براي تجلي فرديت، فيلم دوماني، تماشاي در دسترس حذف هاي ABC آفريقا و پايان مرگ مولف.

+ نوشته شده توسط در و ساعت |

 

سخنراني احمد مير احسان در خانه هنرمندان بازتاب قابل توجهي در ميان علاقمندان داشت . در اين سخنراني آوانگارديسم در چهار دوره مورد بررسي قرار گرفت :

1-دوره نخست : آوانگارديسم بمثابه گروه پيشتاز طرفدار جمهوري و ايده هاي سوسياليستي سن سيمون که سپس به مفهوم طبقه و حزب پيشتاز مارکس بدل مي شود . 

2- دوره دوم ، دوران ظهور آوانگارديسم در هنر است که همچنان با مبارزات و جنبش هاي پيشرو رابطه دارد . دوران بودلر ، رمبو و ورلن و . . .

3- دوره سوم از 1910 و حوالي جنگ جهاني اول به بعد که تو ام است با سرخوردگي هنرمندان از سياست و آوانگارديسم به شکل ناب هنري ظاهر مي شود و پيشتاز آن دادائيسم و سپس همه جنبش هاي آوانگارد قرن بيستم اعم از سورئاليسم ، کوبيسم و اکسپرسيونيسم انتزاعي محسوب مي شود .

4- دوره چهارم دوران پست مدرن است که طي آن آوانگارديسم ضد آوانگارديسم و آوانگارديسم ضد اليتيسم رواج يافت و به ميني ماليسم و پست ميني ماليسم ، دوره هنر به مثابه شوک ، هنر مفهومي و . . . غيره ختم شده است .

بررسي آوانگارديسم در ايران در سيطره نيروهاي نامرئي و نا آگاهي و نسبت آوانگارديسم و فضاي زيست و زيست محيط اجتماعي در غرب و در ايران از مباحث اين سخنراني بود .

بعد از سخنراني مير احسان ، آيدين آغداشلو به ايراد سخنراني پرداخت و در پايان نوبت سخنراني به آرياسپ دادبه رسيد .

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
کیارستمی و میراحسان در لاهیجان- ورک شاپ چای  عکس از: لیلا بهشاد
+ نوشته شده توسط در و ساعت |